رایانت فاضلی

ماجرای خدا و لیلی و شیطان

ماجرای خدا و لیلی و شیطان . یک متن زیبا . محاوره ای از مکالمه خدا و شیطان و لیلی و مجنون. من ازش خوشم اومد . امیدوارم شما هم ازش لذت ببرین.

خدا گفت :ليلی يک ماجراست ، ماجرايی آكنده از من . ماجرايی كه بايد بسازيش .

شيطان گفت : تنها يک اتفاق است . بنشين تا بيفتد .

آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند و ليلی هيچ گاه اتفاق نيافتاد .


مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلی را بسازد .

خدا گفت : ليلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خويشتن .

شيطان گفت : آسودگی ست . خيالی ست خوش .

خدا گفت : ليلی ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .

شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .

خدا گفت : ليلی جستجوست . ليلی نرسيدن است و بخشيدن

 

ماجرای خدا و لیلی و شیطان
ماجرای خدا و لیلی و شیطان

 

شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک .

خدا گفت : ليلی سخت است . دير است و دور از دست .

شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست

و دنيا پر شد از ليلی های زود . ليلی های ساده اينجايی . ليلی های نزديک لحظه ای .

و شیطان ساکت شد …

خدا گفت : ليلی زندگی است . زيستنی از نوعی ديگر .

ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود

مجنون ، زيستنی از نوعی ديگر را برگزيد و می دانست كه ليلی تا ابد طول می كشد ليلی گريه کرد. ليلی گفت : امانتی ات زيادی داغ است . زياد تند است . خاكستر ليلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گيری ؟

خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس می گيرم .

مطالب مشابه .:  تجارت مدرن بدون پول - داستان کوتاه

ليلی گفت : كاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می كرد .

خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی .

ليلی گفت : دلم می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می ميری

ليلي گفت : پايان قصه ام زيادی غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض می كنی ؟

خدا گفت : پايان قصه ات اشک است . اشک درياست ؛ دريا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پايانی از اين قشنگتر بلدی ؟

ليلی گريه كرد . ليلی تشنه تر شد .

خدا خنديد .

خدا گفت : زمين سردش است . چه كسی می تواند زمين را گرم كند؟

ليلی گفت : من .

خدا شعله ای به او داد . ليلی شعله را در سينه اش گذاشت. سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلی هم .

خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ام را به آتش بكش.

ليلی خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا می كرد . ليلی می ترسيد . می ترسيد آتش اش تمام شود . ليلی چيزی از خدا خواست . خدا اجابت كرد .

مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلی شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد.

ماجرای خدا و لیلی و شیطان

منبع : جام کشکول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.