خدمات کامپیوتری
رایانت
چاپ سه بعدی
3D print
خدمات سایت
طراحی سایت و فروش هاست و ثبت دامنه
قبل
بعدی

ماجرای خدا و لیلی و شیطان

اشتراک گذاری این مطلب

اشتراک گذاری در facebook
Facebook
اشتراک گذاری در twitter
Twitter
اشتراک گذاری در linkedin
LinkedIn
اشتراک گذاری در pinterest
Pinterest
اشتراک گذاری در telegram
Telegram
اشتراک گذاری در tumblr
Tumblr

ماجرای خدا و لیلی و شیطان . یک متن زیبا . محاوره ای از مکالمه خدا و شیطان و لیلی و مجنون. من ازش خوشم اومد . امیدوارم شما هم ازش لذت ببرین.

خدا گفت :ليلی يک ماجراست ، ماجرايی آكنده از من . ماجرايی كه بايد بسازيش .

شيطان گفت : تنها يک اتفاق است . بنشين تا بيفتد .

آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند و ليلی هيچ گاه اتفاق نيافتاد .


مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلی را بسازد .

خدا گفت : ليلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خويشتن .

شيطان گفت : آسودگی ست . خيالی ست خوش .

خدا گفت : ليلی ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .

شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .

خدا گفت : ليلی جستجوست . ليلی نرسيدن است و بخشيدن

 

ماجرای خدا و لیلی و شیطان
ماجرای خدا و لیلی و شیطان

 

شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک .

خدا گفت : ليلی سخت است . دير است و دور از دست .

شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست

و دنيا پر شد از ليلی های زود . ليلی های ساده اينجايی . ليلی های نزديک لحظه ای .

و شیطان ساکت شد …

خدا گفت : ليلی زندگی است . زيستنی از نوعی ديگر .

ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود

مجنون ، زيستنی از نوعی ديگر را برگزيد و می دانست كه ليلی تا ابد طول می كشد ليلی گريه کرد. ليلی گفت : امانتی ات زيادی داغ است . زياد تند است . خاكستر ليلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گيری ؟

خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس می گيرم .

مطالب مشابه :   آشنایی با شخصیت هری پاتر - بخش اول - خلق این مجموعه

ليلی گفت : كاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می كرد .

خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی .

ليلی گفت : دلم می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می ميری

ليلي گفت : پايان قصه ام زيادی غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض می كنی ؟

خدا گفت : پايان قصه ات اشک است . اشک درياست ؛ دريا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پايانی از اين قشنگتر بلدی ؟

ليلی گريه كرد . ليلی تشنه تر شد .

خدا خنديد .

خدا گفت : زمين سردش است . چه كسی می تواند زمين را گرم كند؟

ليلی گفت : من .

خدا شعله ای به او داد . ليلی شعله را در سينه اش گذاشت. سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلی هم .

خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ام را به آتش بكش.

ليلی خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا می كرد . ليلی می ترسيد . می ترسيد آتش اش تمام شود . ليلی چيزی از خدا خواست . خدا اجابت كرد .

مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلی شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد.

ماجرای خدا و لیلی و شیطان

منبع : جام کشکول